پشت دریا شهریست

هر کجا هستم باشم... آسمان مال من است

تنها کسی که وقتی شکمش را لگد می زدم از شدت شوق می خندید ماردم بود.


به سلامتی همه مادرها


روز زن و روز مادر پیشاپیش مبارک

نوشته شده در دوشنبه نهم اردیبهشت 1392ساعت 13:33 توسط زینب|

نوشته شده در شنبه سی و یکم فروردین 1392ساعت 23:40 توسط زینب|

نوشته شده در پنجشنبه بیست و دوم فروردین 1392ساعت 1:5 توسط زینب|

نوشته شده در پنجشنبه بیست و دوم فروردین 1392ساعت 0:45 توسط زینب|

دلم کمی خدا میخواهد

دلم دل بریدن می خواهد...

کمی زندگی...

کمی دور شدن از این جنس آدم...

کمی سکوت..

کمی آغوش آسمانی...


نوشته شده در دوشنبه نوزدهم فروردین 1392ساعت 5:15 توسط زینب|

نوشته شده در دوشنبه نوزدهم فروردین 1392ساعت 2:26 توسط زینب|

.با خیال خدا بی خیال همه چیز شدم...


 اگر به علاوه خدا باشی منهای هر چیزی میتونی زندگی کنی..... 

نوشته شده در دوشنبه نوزدهم فروردین 1392ساعت 2:17 توسط زینب|

اگر نمی توانی بلوطی بر فراز تپه ای باشی،بوته ای در دامنه ای باش،

ولی بهترین بوته‌ای باش كه در كناره راه می‌روید.

اگر نمی‌توانی بوته‌ای باشی،علف كوچكی باش و چشم‌انداز كنار شاه راهی

را شادمانه‌تر كن.......

اگر نمی‌توانی نهنگ باشی، فقط یك ماهی كوچك باش،

ولی بازیگوش‌ترین ماهی دریاچه!

همه ما را كه ناخدا نمی‌كنند، ملوان هم می‌توان بود.

در این دنیا برای همه ما كاری هست كارهای بزرگ،

كارهای كمی كوچكتر و آنچه كه وظیفه ماست،

چندان دور از دسترس نیست.

اگرنمی‌توانی شاه راه باشی،كوره راه باش،

اگر نمی‌توانی خورشید باشی، ستاره باش،

با بردن و باختن اندازه ات نمی گیرند.

هر آنچه كه هستی، بهترینش باش..........

نوشته شده در دوشنبه بیست و هشتم شهریور 1390ساعت 13:5 توسط زینب|

 

 ارزش یک احساس به شدت آن نیست

به مدت آن است

و من تو را به مدت بودنم دوست دارم...

  

نوشته شده در یکشنبه شانزدهم مرداد 1390ساعت 16:51 توسط زینب|

خدایا

گاهی تو را بزرگ میبینیم

گاهی کوچک

این تو نیستی که بزرگ میشوی و کوچک

این منم که گاهی نزدیک میشوم گاهی دور



نوشته شده در دوشنبه بیست و هفتم تیر 1390ساعت 12:22 توسط زینب|

 

در سراشیبی که نامش زندگیست با همه بیگانگی ها میروم

در غروب سرد و غمگین زمانی بی هدف بی یار و تنها میروم

میروم شاید که در دشتی بزرگ

در سراشیبی که نامش زندگیست

بازیابم انچه را گم کرده ام.


گمگشته گیجه، هر راهی جلوش بذاری فورا همونو میره حتی اگه بیراهه باشه، حواسمون باشه گم نشیم، حواسمون به راههایی که انتخاب میکنیم باشه...

راستی فکر کنم این شعر از سهراب سپهری باشه اگه اشتباه میکنم کمک کنید لطفا.

نوشته شده در چهارشنبه یکم تیر 1390ساعت 11:37 توسط زینب|

 

یک شبی مجنون نمازش را شکست

بی وضو در کوچه ی لیلا نشست

عشق آن شب مست مستش کرده بود

فارغ از جام الستش کرده بود

سجده ای زد بر لب درگاه او

پر ز لیلا شد دل پر آه او

گفت یا رب از چه خوارم کرده ای؟

بر صلیب عشق دارم کرده ای

جام لیلا را به دستم داده ای

وندر این بازی شکستم داده ای

نشتر عشقش به جانم میزنی

دردم از لیلاست آنم میزنی

خسته ام زین عشق دلخونم مکن

من که مجنونم تو مجنونم نکن

مرد این بازیچه دیگر نیستم

این تو / این لیلای تو ..... من نیستم

گفت ای دیوانه لیلایت منم.

در رگ پنهان و پیدایت منم

سالها با جور لیلا ساختی

من کنارت بودم و نشناختی

عشق لیلا در دلت انداختم.

صدقمار عشق یکجا باختم

کردمت آواره صحرا نشد

گفتم عاقل میشوی اما نشد

سوختم در حسرت یک یا ربت

غیر لیلا بر نیامد از لبت

روز و شب او را صدا کردی ولی..

دیدم امشب با منی گفتم بلی..

مطمئن بودم به من سر میزنی

در حریم خانه ام در میزنی

حال این لیلا که خارت کرده بود

درس عشقش بی قرارت کرده بود

مرد راهش باش تا شاهت کنم.

صد چو لیلا کشته در راهت کنم

 

مرتضی عبدالهی

نوشته شده در یکشنبه بیست و نهم خرداد 1390ساعت 13:44 توسط زینب|

تولد 

 

می آیی

با خواهش این و آن

در پوشش آرزوهای دیگران

می روی

با هزار آرزوی گران

برای خود

نه برای دیگران

 

"شعر از پروانه فتاحی"

نوشته شده در سه شنبه بیست و چهارم خرداد 1390ساعت 12:32 توسط زینب|


شیوانا به همراهی شاگردانش رهسپار مقصدی بودند. شب هنگام به یک آبادی رسیدند. اکثر مردم آبادی بیمار بودند و اکثر رهگذران از اطراق در آن‌جا حذر می‌کردند. اما شیوانا به شاگردان گفت که شب را در این آبادی و در منزل دوست قدیمی‌اش به سر می‌برند. وقتی به آن‌جا رسیدند شب شده بود و مجبور شدند فانوسی روشن کنند.
یکی از شاگردان شیوانا با ناراحتی پرسید: "مردم این آبادی فقیر و مریض‌اند. این دوست شما در بین این مردم چه می‌کند و چه کاری از دست او برای درمان اهالی آبادي برمی‌آید؟"
شیوانا به تاریکی اطراف خود اشاره کرد و گفت: "خورشید کجاست تا این تاریکی را روشن کند؟"
شاگرد با حیرت گفت: "در آن سوی کره زمین است. خورشید ساعت‌هاست که در این دیار غروب کرده و رفته است. برای روشن ساختن این‌‌جا کاری از دست خورشید برنمي‌آيد که انجام دهد. چون این‌جا نیست!"
شیوانا با لبخند به فانوس نزدیک خود اشاره کرد. گفت: "در این شب تاریک این فانوس کوچک کاری انجام می‌دهد که از دست خورشید بزرگ ساخته نیست. وقتی هیچ‌کس جرات نمی‌کند حتی برای مدت کوتاهی با مردم این دهکده همراهی و همنشینی کند و وقتی خورشیدهای پرمدعا به سرزمین‌های دوردست می‌روند، دوست من به تنهایی چراغ دل بسیاری از این اهالی را روشن می‌کند و به همین دلیل او در این آبادی فانوسی برتر از هزاران خورشید است و تنها کاری که از ما در طول سفر برمی‌آید این است که تا روشنایی صبح از پرتو نور او بهره ببریم."

"مجله موفقیت شماره ۲۱۳"
نوشته شده در سه شنبه بیست و چهارم خرداد 1390ساعت 12:16 توسط زینب|

 

زنی غمگین و افسرده نزد شیوانا آمد و از همسرش گله کرد و گفت: "همسر من خود را مرید و شاگرد مردی می‌داند که ادعا دارد با دنیاهای دیگر در ارتباط است و از آینده خبر دارد. این مرد که الان استاد شوهر من شده هر هفته سکه‌ای طلا از شوهرم می‌ستاند و به او گفته که هر چه زودتر با یک دختر جوان ازدواج کند و بخش زیادی از اموال خود را به این دختر ببخشد! و شوهرم قید همه سال‌هایی را که با هم بوده‌ایم زده است و می‌گوید نمی‌تواند از حرف استادش سرپیچی کند و مجبور است طبق دستورات استاد سراغ زن دوم و جوان برود."

شیوانا تبسمی کرد و به زن گفت: "چاره این کار بسیار ساده است. استاد تقلبی که می‌گویی بنده پول و سکه است. چند سکه طلا بردار و با واسطه به استاد قلابی برسان و به او بگو به شوهرت بگوید اوضاع آسمان قمر در عقرب شده و دیگر ازدواج با آن دختر جوان به صلاح او نیست و بهتر است شوهرت نصف ثروتش را به تو ببخشد تا از نفرین زمین و آسمان جان سالم به در برد! ببین چه اتفاقی می‌افتد!"

چند روز بعد زن با خوشحالی نزد شیوانا آمد و گفت: "ظاهرا سکه‌های طلا کار خودش را کرد. چون شب گذشته شوهرم با عصبانیت نزد من آمد و شروع کرد به بد گفتن و دشنام دادن به استاد تقلبی و گفت که او عقلش را از دست داده و گفته است که اموالش را باید با من که همسرش هستم نصف کنم. بعد هم با قیافه‌ای حق‌به‌جانب گفت که از این به بعد دیگر حرف استاد تقلبی و بی‌خردش را گوش نمی‌کند!"

شیوانا تبسمی کرد و گفت: "تا بوده همین بوده است. شوهر تو تا موقعی نصایح استاد تقلبی را اطاعت می‌کرد که به نفعش بود. وقتی فهمید اوضاع برگشته و دستورات جدید استاد تعهدآور و پرهزینه شده، بلافاصله از او رویگردان شد و دیگر به سراغش نرفت. همسرت استادش را به طور مشروط پذیرفته بود. این را باید از همان روز اول می‌فهمیدی!"

 

"مجله موفقیت شماره :۲۱۴ "

نوشته شده در سه شنبه بیست و چهارم خرداد 1390ساعت 11:59 توسط زینب|

man: how long is a milion years

God: its about a minute! 

man: and how much is a milion $?

God: for me is a peny!

Man: so, can i have a peny?

God: wait a minute!


 این متن رو یکی از دوستام برام فرستاد. بخونید اگه نظری دارید بگید لطفا.

نوشته شده در چهارشنبه هجدهم خرداد 1390ساعت 11:20 توسط زینب|


زندگی را نفسی ارزش غم خوردن نیست

و دلم بس تنگ است

بی خیالی سپر هر درد است

باز هم میخندیم

انقدر میخندیم که غم از روو برود...

نوشته شده در سه شنبه هفدهم خرداد 1390ساعت 10:26 توسط زینب|

خدایا!!

آسمانم هر روز یک رنگ است، 

روزی ابری روزی بارانی روزی مه آلود و روزی آفتابی...

 روزی گوشه هایی از آن را توده هایی از ابر فرا گرفته ولی تا چشم کار میکند آسمان آبی و یکرنگ است

 گویی خوشرنگ تر از این آبی در عمرت ندیدی، 

.

.

گاهی چنان غرق در این آبی یکدست میشوم که آن گوله های ابر بی نهایت سفید به چشمم نمی آید

 و گاه...

گاه چنان به تراکم این گوله های سفید مینگرم که آن بی نهایت آبی، تار و مه آلود جلوه میکند

آری!

این است حکایت آسمان دلم  

آن دل که هم آغوشی مه و آفتاب نمی گنجد در باورش

...

آن دل که گاهی شاکر بود و گاهی کافر گاهی شکر گفت و گاهی کفر

و تو که پدرانه یا مادرانه و یا عاشقانه به من مینگری و میگویی:

"کاش میدانستی چقدر در لحظه لحظه ی لحظه هایت حضور دارم ،

شاید آن روز که به درک واقعی این واقعیت رسیدی دیگر به رنگ آسمانت فکر نکنی نه حتی به هوایش!!"

.

.

باشد!!!! قبول ...

ولی حالا من حس دیگری دارم

پرت شدم در یک فضای بی جاذبه

که نه آسمان دارد نه زمین،

.

.

و من...

ناشیانه

در بی وزنی کامل غلت زنان به این سو و آن سو میروم

و در حیرتم که در این بی وزنی و بی هدفی چگونه جانم در امان است

آری عجیب در امان است

از دست این شهاب سنگها که پرت میشود به سویم

در عجبم با این تضاد ها و تناقض های ذهنم

.

.

و تو...

مرا عاشقانه در آغوش گرفتی و این گرمای توست که احساس میکنم

صدایت آرام  و دلنشین است که میگوید

"زینبم!!! اگر مه نبود طوفاان نبود و حتی این سنگهای آتشین، تو همان طفل بی دست و پا بودی که بودی"

...

آه..... چقدر سبک شدم از طنین صدای آرام و دلپذیرت...

...

خدایاااااااااااااااااااا ا!!!

این همان لحظه است که من، زینب تو، بی نهایت شاکرم،

شکر که امروز هم لحظه ای به خود آمدم و به تو

شکر، شکر

شکر...

نوشته شده در دوشنبه شانزدهم خرداد 1390ساعت 11:45 توسط زینب|

دیشب خواب دیدم ، عین واقعیت بود و من گیر کرده بودم که خوشحال باشم یا ناراحت ولی هیچ حسی نداشتم مث آدم آهنی که از قبل برنامه ریزی شده که چیکار باید بکنه...

آره ! خنثی بودم انگار

مث تمام روزهای زندگی با تو...

تو می بریدی و میدوختی واسه خودت... من می بردیم و می بریدم واسه تو... ولی نشد بدوزم... تیکه ها با هم جور در نیومد... از بس حواسم به تو بود و به گریه هات و تنهایی هات و فرار کردن از من...........

دیشب داشتی گریه می کردی... از اون گریه های بلند که همیشه منو مینداخت توو شک... ولی این بار شک نبود اطمینان بود... انگار کاملا روشن بود چرا اشکات سونامی روحم شده

برعکس دفعه های قبل... یادت هست؟؟  به من نگاه میکردی و فقط برای اینکه چیزی گفته باشی میگفتی چیزی نیست دلم گرفته... و چشمات می گفت " خسته ام، خسته"

چشمات میخواست همونجا بره که روحت رفته بود و تن سردتو با من تنها گذاشته بود..........

حالا ببر ... بدوز...

مث تمام روز های زندگی با من...

نوشته شده در پنجشنبه دوازدهم خرداد 1390ساعت 10:53 توسط زینب|

 

امروز

آسمون آبی

من خوشحال

بی دلیل

مث هر روز

تو...

مهربون و وسیع

مث هر روز

بی دلیل...

.

.

.

چقدر فاصله است

میان بی دلیل تو تا بی دلیل من!!!

نوشته شده در سه شنبه دهم خرداد 1390ساعت 10:25 توسط زینب|



كد قالب جدید قالب های پیچك